تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 15:46 | نویسنده : حامد |

 

همیشه در شعرهایم ،

وقتی به نامت میرسم ،

هر کجایِ جمله که باشد ،

نقطه میگذارم .

برایِ من بعد از تو همه چیز تمام شد ...

 



تاريخ : یکشنبه شانزدهم آذر 1393 | 0:24 | نویسنده : حامد |

 

سلامتیه اونایی که تا جمله ی دوسِت دارمو می شنون خودشونو نمیگیرن

و اخلاقشون عوض نمیشه

بلکه پیش خودشون میگن

چون منو دوس داره باید بیشتر مواظب رفتارم باهاش باشم تا ازم نرنجه

سلامتیه هر چی با معرفته 

به ســــلامتی دخـــــتری که..

هر چقــــــدر هم از دست عشقش ناراحت باشه..

فقـــط سرش غر میزنه و باهاش قــــهر میکنه ..

اما هیچــــوقت دلش نمیـــــاد ..

بهش خیانت کنه ..

یا با پسـر دیگه ای بپـــــره .

چون يه دختره واقعيه،از جنس فرشته ها...!!!!

 



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 18:6 | نویسنده : حامد |

 

خـــــوش بـه حـــــال بـــادــــ . . .!

گـــــــونـه هــایـت را لمـــــــس میـــــِـِـِ کنــــــد و . .

هـیـــــچ کـــس از او نمیـــــِـِـِ پـُرســــد کـه بـا تــــــو چـــــه

نســــــــــبتی داردـــ . . !

کــــــاش مـــــرا بــــــادــ میــــــِـِـِ آفــــــریـدنــد . . .

.

خسته ام ، خسته !

فقط نپرس چرا ؟!!!

باید تمام " آرزوهایت " بر باد رفته باشد ،

تا بدانی وقتی می گویم خسته ام ؛

یعنی چه......

 

 



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 12:49 | نویسنده : حامد |

 

بعضي وقت ها چيزي مينويسي فقط براي يک نفر ،

 

امـــــــــــــــــا . . .



دلت ميگيرد وقتي يادت مي افتد...!



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 23:44 | نویسنده : حامد |

خدایــــــــــــا التمـــــــــــاست مــــــی کنـــــــــم

همــــــه دنیــــــــــایـــــــت ارزانــــــــــیِ دیگــــــــــــران !

ولــــــــــــــــی ;

...

آنــکـــــــــــه دنـیــــــــــایِ من اســــــــــت

مـــــــــــــــــــــالِ دیــگـــــــــــری نبــــــــــاشـــد

 

 



تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 17:12 | نویسنده : حامد |

یه روزی میـــــــرسه... ??↯∝⇨ツ

میگی: ♧↯??☆★

کاش بــــــودی... ??↯∝⇨ツ

کاش اونیکه اومد جات یکم مثل تــــو بهم گیر میداد! ♧↯??☆★

یکم رو مخم راه میرفت... ??↯∝⇨ツ

یکم مثل تو باهام دعــــــوا میکرد و بعدش از دلم درمیاورد. ♧↯??☆★

یه روزی میـــــــرسه: ??↯∝⇨ツ

یه خیلی چیزا نگاه میکنی و یــــــاد من میوفتی. ♧↯??☆★

یه روزی میرسه که: ??↯∝⇨ツ

یاد اذیت کردنام میوفتی و میگی: ♧↯??☆★

کاش الان پیشــــــم بودی و اذیتم میکردی! ??↯∝⇨ツ

یه روزی میرسه که دلـــــــت واسه بودنم تنگ میشه... ♧↯♥??☆★

یه روزی میرسه که دلت واسه صـــــدام تنـــــــگ میشه.... ??↯∝⇨ツ

یه روزی میرسه که دلت بـــــــهونه ی من و میگیره.... ↯♥

اما ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!

 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 21:44 | نویسنده : حامد |

 

 

یه حرف ساده اما از ته دل

دلم برات تنگ شده عشقم 



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 23:40 | نویسنده : حامد |
اگر آمدى به دلت بد نیار
 
شهر همان شهر است
 
کوچه همان کوچه و خانه همان خانه

تنها من کمى مرده ام
 
 
 


تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 18:36 | نویسنده : حامد |

گریه 
کار کمی است 
برای توصیف نداشتنت . . . 
دارم
به رفتار پر شکوهی
شبیه به
مرگ
فکر می کنم. . . !
 

 

 

مــــــن،،مــــــرده اي كـــه حـــــالــش خـــــــوب اســـــت...

  

 


تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 20:49 | نویسنده : حامد |

 

جهانم؛ بی تو "الف" ندارد ... !!!   



تاريخ : یکشنبه یازدهم آبان 1393 | 14:28 | نویسنده : حامد |

دلـم

بهــانه ی “تـو” را دارد!

تو می دانی بهانه چیست؟!

بهانه…

همان است که شب ها خواب از چشم خیس من می دزدد…

بهانه

همان است که

روزها

میان انبوهی از آدم ها

چشمانم را پی تو می گرداند.

بهانه…

همان صبری است که به لبانم سکوت می دهد؛

تا گلایه ای نکنم از نبودنت !

من صبورم…

اما …

مگر این دل دیوانه، صبر میداند چیست؟!؟

 



تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | 23:46 | نویسنده : حامد |

 

به سلامتی اون لحظه ای ک دلت از همه ی دنیا گرفته،

نه کسی رو داری که باهاش درد و دل کنی

نه دلت میخواد کسی رو ناراحت کنی،

سکوت میکنی و تو دلت

میگی: باشه قسمت منم این بود...!!!!

 

 



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 23:58 | نویسنده : حامد |

چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند


گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…

 

 



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 23:48 | نویسنده : حامد |

نمی دانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند ...


می گویند حساسیت فصلی است ...


آری ...


من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم !!!

 



تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | 19:25 | نویسنده : حامد |

وقتي مردم...

خودت بيا تو غسال خونه بشورم...

اخه اونا که منو دوس ندارن...باهام نامهربونن...

تنمو محکم ميبرن اينور اونور... بدنم کبودميشه..

ولي تو اروم بشور منو...

چشاموخودت بادستاي مهربونت ببنديا..

لبامو..! نه نبوس اخه ميگن شگون نداره..

فقط ي دست روموهام بکش...

کفنمو بذار اونا بپيچن..

اخه توازکاراي سخت خوشت نمياد، کفن پيچيدنم کارسختيه!

خودت بغلم کن بذارم توقبر اخه اونا بدنمو ميکوبن اينور اونور ولي توووو نه...

خودت تلغينم بده...


خاکم خودت بريز روم ولي اروم اروم.

باشه??

ديگه کم کم همه بلندشدن که برن...

ولي...

ولي تو نرووو يکم ديگه بمون...

اخه...

توکه ميدوني من ازتاريکي و تنهایی ميترسم ..

هرچند توووو همیشه تنهام میزاشتی...

پس حالا تنهام نزار يکم بیشتر بمون..

بعد حواسم که پرت شد مثل هميشه تنهام بذار برو..

برو پي زندگيت...

برو پیش همونایی که بخاطرشون منو شکستی و نفهمیدی...

گریه نکن حالا که دیگه به گریه تو یا کس دیگه نیازی ندارم.

خودتم ناراحت نکن چون ناراحتیتم به دردم نمیخوره پس بخند ...

بخند چون من ديگه زير خروارها خاکم...

برو...

راستي...

حرف اخرم همیشه یادت باشه

که خيلي دوستت داشتم اما ندیدی...

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮﻡ ﻗﺸﻨﮕﻪ ؟

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 23:42 | نویسنده : حامد |

 

دنیایت را با دنیایم عوض میکنی ؟

 

فقط چند ساعت ...

 

میخواهم بدانم آنکه تمام دنیای من است

 

در دنیایش چه سهمی دارم

 

 



تاريخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 | 9:51 | نویسنده : حامد |

در خـیـال دیـگـری مـیـرفـت

 

و مـــن چـه عـاشـقـانـه کـاسـه ی آب را پـشـت سـرش خـالــی مـیـکـردم...

 



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 | 9:16 | نویسنده : حامد |

حضرت آدم وقتی که داشت از بهشت بیرون میرفت ,

خدا بهش گفت :

نازنینم آدم , با تو رازی دارم .....اندکی پیشتر آی ....

ادم ارام و نجیب امد پیش!!!!

زیر چشمی به خدا مینگریست .....

محو لبخند غم الود خدا , دل انگار گریست !!!

گفت : نازنینم ادم , قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید .....

یاد من باش که بس تنهایم ...

بغض ادم ترکید ...گونه هایش لرزید ....

به خدا گفت : من به اندازه ی گلهای بهشت ....من به اندازه ی عرش ....

من به اندازه ی تنهاییت ای هستی ام , دوستت دارم !!!

ادم کوله اش را برداشت ....

خسته و سخت قدم بر میداشت ......

راهی ظلمت پر شور زمین ....

زیر لبهای خدا باز شنید ...نازنینم آدم ....

نه به اندازه ی تنهایی من 

نه به اندازه ی گلهای بهشت که به اندازه ی یک دانه ی گندم .....

تو فقط یادم باش .....



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 | 11:13 | نویسنده : حامد |

ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﻮﮔﻨﺪ ، ﺑﻪ ﺭﺍﺯ ﮔﻞ ﺳﺮﺥ

 

ﻭ ﺑﻪ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﺸﻖ ﻓﻨﺎ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ

 

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺁﻧﭽﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺗﻮﯾﯽ

 

ﺗﻮ ﮐﻪ ﺁﻏﺎﺯ من و ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﻨﯽ

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 | 14:9 | نویسنده : حامد |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس