♡ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ..

ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ...

ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ...

ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ...

ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ...

ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ...

ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮﺩ...

ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ...

ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ...

ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ...

ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ...

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ...



تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 18:15 | نویسنده : حامد |

 

من از کوچ پرنده اموختم :

وقتی هوای رابطه سرد است باید رفت...

اما

نه جای دیگری...

از عقرب اموختم وقتی میان اتشی گرفتار شدم

زندگی خود را به پایان برسانم...

زندگی بدون احساس یعنی مرگ...

 



تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 23:5 | نویسنده : حامد |

 

 93 بدترین سال زندگیم خداحافظ ...

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 22:53 | نویسنده : حامد |

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای ترفه نگاره

از دوری صیاد دگر تاب نیارم رفت از قرارم

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از مرغک مژگان شد و صد تیر پرانیم بر دل بنشانیم

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانیم وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم

از دیده ره کوی تو با عشق گشویم با حال نزارم

برخیز که داد از منه بیچاره ستانی

بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین سخن راز گشایی خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند

ورنه زوجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم

 



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 14:18 | نویسنده : حامد |

 

 

خدایا… این ســــرنوشتــے کہ برام بافتـــے ، 

قسمتِ یـــقـــه‌ شْ یـه خورده تنگـه !!!

قربــــــونْ دستتــــ ، شلــــشْ کـن

دارم خــــفـه مــےشم

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | 23:9 | نویسنده : حامد |

 

خدایا... قیمت آسمانت چند است؟


می خواهم تکه آسمانی کلنگی بخرم


دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد

.

 

خدایا بخدا دلم گرفته

دلم گرفته از این که می خواهم بخندم

اما نمی توانم

دلم گرفته از این قلم هم مرا یاری نمی کند

قلمی که با ریختن اشکهایم

دیگر تاب و توان نوشتن را ندارد

خدایا به خدا دلم گرفته

 

راحتم کن خدایا..

 

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ | 23:6 | نویسنده : حامد |
 

      در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند...

 



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 0:25 | نویسنده : حامد |

 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید

و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

ولنتاین مبارک

 



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 0:26 | نویسنده : حامد |

 

سر خاك من...!

اونيكه بيشتر اذيتم كرد،

بيشتر گريه ميكنه...!!

اونيكه منو نخاست،

بلاخره مياد ديدن جسدم...!!

اونيكه حتي نيومد تولدم،

زيـر تابـوتـمـو گــرفتــه...!!

اونيكـه سلام نميكـرد،

مياد برا خـــــدا حافظي...!!

عجب روزيه اون روز فقط حيف كه خودم نيستم!

 



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 22:18 | نویسنده : حامد |

 

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید

من که رفتم، بنشینید و هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که بد بودم و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

ای آنها که به بی برگی من می خندید

مرد باشید و... بیایید و کنارم بزنید...

 



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ | 23:44 | نویسنده : حامد |



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ | 23:16 | نویسنده : حامد |

آخ آخ سَرَم دَرد ميكُنه...

مامان چِرا داری گِریه میکُنی‌... ؟

چرا هَمه واستادَن بالا سَرَم... ؟

رَفیقامَم که هَستَن... !

قَضیه چیه...؟؟؟

چرا آب میریزین رو سَرَم... ؟

تازه موهامو دُرُس کَرده بودم... !

این لباس سفیدا چیه آخه...؟؟؟

چِرا دارین روم خاک میریزین... ؟؟؟!!!

صبر کُنین خاک نریزین عشقَم کُجاست؟!

چرا نیومَده؟! خیلی وَقته نَدیدَمش...

سَلامَتی‌ اون روز



تاريخ : یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ | 20:35 | نویسنده : حامد |

باور کن

آنقدر ها هم سخت نیست

فهمیدن اینکه

بعضی ها می آیند که

نماننــد نباشند نبیـننـد

و تــو

اگر تمامی ِدنیا را هم حتی به پایشان بریزی

آنها تمامی ِبهانه های دنیا را جمع می کنند

تا از بین آنها بهانه ای پیدا کنند

که بــــروند

دور شـــوند

که نـــمانند اصلا

پس به دلت بسپار

وقتی از خستگی هایِ روزگار

پناه بردی به هر کسی

لااقل خوب فکر کن ببین

از سر علاقه آمده ، یا از سر ِ ... !!!

تا دنیایت پر نشود

از دوست داشتن هایِ پر بغض

که دمار از روزگارت درآورد !



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ | 21:43 | نویسنده : حامد |

پسر رفت پیش پزشک و گفت

این اسم دخترو که خالکوبی کردمو پاک کن و به جاش این اسمو بنویس! 

دکتر گفت عشقت بوده که درد خالکوبی رو تحمل کردی؟ 

گفت بله! پرسید چرا پاکش کنم دیگه؟ 

گفت دیروز ازدواج کرد

از پشت پنجره خونه دختره گوش دادم که فهمیدم اسمش راعوضی بهم گفته

الآن اسم واقعیشو بنویس...



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ | 21:27 | نویسنده : حامد |

ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻧﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻪ
ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ
ﻧﻪ ﺣﺘﯽ
... ﺁﯾـــــــــــﻨﺪﻩ
... ﺩﻟﻢ
ﺑﭽـــــــﮕﯿﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ!
ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺷﻨــﯽ! ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﺎﮐﺎﺋﻮﯾﯽ!!
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻼﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ همه ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺯﻏﺎﻟﯽﺷﻪ!! هزار باﺭ ﯾﻪ ﺳﺮﺳﺮﻩ ﯼ یه ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻡ
ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻢ!!
ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ ده ﺗﺎ ﻗﻨﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ!!
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻭ ﻟﻮﺍﺷﮑﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ!!
ﺳﺮﭼﯿﺰﺍﯼﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﻧﻘﺪر ﺑــــﺨﻨﺪﻡ ﺑﯿﺎﻓﺘﻢ ﮐﻒ ﺍﺗﺎﻕ!
ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻢ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﮐﻼس مدرسه!!
ﻋﯿﺪﯾﺎﻣﻮ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻗﻠﮏ
... ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻢ
مورچه هاﺭﻭ ﺑﮑﺸﻢ!! ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣــﺎﺩﺭﻡﺍﺷﮑﻤﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻪ
ﻧﻪ ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺗﻨﻢ!!
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺷﺒﺎ ﺗﻮﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﺟﺎﯼ
ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ!!
هزار توﻣﻦ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺧــــﻮﺵﺑﺎﺷﻪ!! ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻡ
ﻭﻟﻢ کنند ﺗﺎ ﺻبح ﺗﻮ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻤﻮﻧﻢ!!
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ
ﺑﺰﺭگ شم !!
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ ﺧﯿـــــــﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎست....

 

 



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ | 21:24 | نویسنده : حامد |

 

هوا بارانیست ...

ولی شیشه ؛ چرا بخار نمی گیری ؟

نترس ؛ رفت …

دیگر اسمش را رویت نمی نویسم !

 

 



تاريخ : سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ | 11:54 | نویسنده : حامد |

 

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را 

حالا که دری هست مرا بال وپری نیست

حالا که مقدر شده ارام بگیرم

سیلاب مرا برده واز من اثری نیس

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

 



تاريخ : شنبه ششم دی ۱۳۹۳ | 23:57 | نویسنده : حامد |

میخوام یه نفس تا مرگ برم...

چشامو ببندم و قید همه چیز و بزنم....

دوست دارم وقتی چشامو باز میکنم

دیگه بلد نباشم نفس بکشم.....

دیگه یادم رفته باشه که چی بودم و هستم...

دیگه بلد نباشم اشک بریزم و بغض کنم..

دیگه بلد نباشم سکوت کنم...

دیکه یادم نیوفته که چقدر تنهام...

 

خدایاااااااااا.....

 

" حالم از دنیات بهم میخوره... "

 



تاريخ : شنبه ششم دی ۱۳۹۳ | 1:1 | نویسنده : حامد |

تابوتم فردا از کوچه ی تو می گذرد

چشم مپوشان

این مرده همانست که بیمار تو بود...

 



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ | 0:50 | نویسنده : حامد |

مـن مـاننــد هـم سـن و سـالهاي خـويـش نيستـم ...

کـه هـر روز يکــ آرزويـي دارنـد بـراي آينـده ،

مـن تنـهـا يکــ آرزو دارم و آن ايـن استــ کـه :

شبـي بخـوابــم و ديگــر بيــدار نشـوم ...

تــا نشنــوم ...

تــا نبينــم ...

تــا نشکنـم ...

 



تاريخ : پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ | 0:47 | نویسنده : حامد |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس